صداقت

لذت دنیا متعلق به كسی نیست كه با آدم صادق زندگی می كند

بلکه

آرامش دنیا سهم كسی است كه با وجدان صادق زندگی میكند...

 

پائولو کوئیلو

گلی به جمال تبر

عشق همیشه نافرجام است برای درخت ها!
 

 
به آسمان هم که برسند به همدیگر نمیرسند...
 

 
تبرها مگر کاری کنند...
 
 
 
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 

دوست...

كتاب " شازده كوچولو" :

 
آدمها همه چیز را همینطور حاضر و آماده از مغازه ها میخرند
اما چون مغازه ای نیست که دوست معامله کند، آدمها مانده اند بی دوست ......
تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن........
 پرسید اهلی کردن یعنی چه؟ گفت یعنی ایجاد علاقه کردن.......
 و این چیزی است که این روزها پاک فراموش شده .......
.پرسید راهش چیست؟ گفت باید صبور باشی خیلی صبور........

حکايت زن و خدا

 

روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی می کرد. این زن همیشه با

خداوند صحبت می کرد و با او به راز و نیاز می پرداخت. روزی خداوند پس از

سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید.

زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در

انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد!

 زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای

 مندرس وپاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب

آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه

رفت و دوباره به انتظار نشست!


ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز

 کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای

به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و

خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه

 می کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار

چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.

 

خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت

 و در را باز کرد...

پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود،

 پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه داشتن بدن نحیفش را نداشت. و

دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته

شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!

 

شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده

 اش عمل نکرده است!؟

 

آنگاه خداوند پاسخ گفت:

من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی!

عادت

گاهی وقتها اینقدر به همه چیز عادت می کنیم که فراموش می کنیم خوشبختیم.

گاهی وقتها اینقدر به یک نقطه خیره می مونیم که دیگه اطرافمون رو نمی بینیم.

گاهی وقتها اینقدر حرفهای معمولی می شنویم که یادمون می ره چیزهای بهتری هم برای شنیدن هست.

گاهی وقتها هم اینقدر نگران اتفاقات بد می شیم که با هم بودن رو از یاد می بریم.

و

وقتی به خودمون می آییم که یک چیزی این عادت رو می شکنه.

اون وقته که تازه یادمون می افته چقدر خوشبخت بودیم. چقدر حرفای خوب زدیم و شنیدیم و چقدر اطرافمون زیبا و دلنشین بوده و نمی دیدیم.

من

حالا

توی

این

شرایطم.

این موضوع از جهاتی خوبه و از جهاتی بد. دعا می کنم برای همه زندگی همیشه باطراوت باشه.