عید بر دوستان و عزیزان مبارک

 

 

مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد

 

هد هد خوش خبر از طرف سبا باز آمد

 

برکش ای مرغ سحر نغمه ی داوودی باز

 

که سلیمان گل از باد هوا باز آمد

 

فکر کن!

به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :

"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :

"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند

و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.
 

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند


و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،


و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.


من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،


ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،


سوگواری می کنم.

 

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :


آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،


و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،


گریه می کنم.


به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

 

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،


فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،


در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.


قدر لحظات خود را بدانید.


حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛


زیرا اگر دیگر آنها نباشند،


برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

 

"دیروز"


گذشته است؛


و


"آینده"


ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.


لحظه "حال" را دریاب


چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

 

اندکی فکر کن ...!


 
 سخن روز : تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری بدست نخواهی آورد این یک هنجارهمیشگی است. اُرد بزرگ

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی...

 شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ، فرشته پری به شاعر داد و شاعـر

 شعری بـه فرشته .

 

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان

گرفت و فرشته شعـر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت ...

 

خدا گفت: دیگر تمام شد! دیگرزندگی برای هر دوتان دشـوار می شود.

 

زیرا شاعری که بـوی آسمـان را بشنود ، زمیـن برایش کوچـک اسـت و

فـرشته ای کـه مـزه عـشق را  بچشد، آسمـان برایش تنـگ ... 

 

فرشته دست شاعر را گرفـت تا راه های آسمان را نشانش بدهـد و...

شاعـر بال فرشته را گرفت تـا کوچـه پس کوچـه های زمیـن را به او معرفی

کند .

شـب کـه هر دو به خانه برگشتند ، روی بال های فرشته قدری خاک بود و

روی شانه های شاعر چند تا پر...

 

فرشته پیش شاعر آمد و گفت : می خواهم عاشق شوم . 

 

شاعر گفت : نه!  تو فرشته ای و عشق کار تو نیست .

 

فرشته اصرار کرد واصرار کرد ...

 

شاعر گفت : اما پیش از عاشقی باید عصیان کرد و اگـر چنین کنی از بهشت

اخراجت می کنند . آیا آدم و سرنوشت تلخش را فراموش کرده ای ؟

 

اما فرشته باز هم پافشاری کرد  آن قـدر که شاعر به ناچار نشانی درخـت

ممنوعه را به او داد...

 

فرشته رفت و از میوه آن درخت خورد .

 

اما پرهایش ریخت و پشیمان شد!!!

 

آ ن گاه پیش خدا رفت و گفت: خدایا مرا ببخش  من به خودم ظلم کرده ام .

عصیان کردم و عاشق شدم وپشیمانم، آ یا حالا مرا از بهشت بیرون می کنی

؟ 

خداوند فرمود :  پس تو هم این قصـه را وارونه فهمیدی !  پس تو هـم نمی

دانی تنها آن که عصیـان می کند و عاشق می شود، می تواند به بهشت

وارد شود !

و آ ن وقـت خدا نهمین در بهشت را باز کرد ...

 

فرشته وارد شد و شاعـر را دیـد که آنجـا نشسته است در سوگ هشت

بهشت و رنج هبوط ! 

 

فرشته حقیقت ماجرا را برایش گفت  اما او باور نکرد.

 

آدم ها هیچ کدام این قصه را باور نمی کنند. تنها آن فرشته است که می داند

 بهشت واقعی کجاست...!

 

 

سخن روز : همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسي دوست ندارد

بميرد .بهشت رفتن جرأت مردن ميخواهد.

 

درد من و درد خلق!

 من

 

گنگ خواب ديده و

 

خلقي،

 

تمام كر!

 

من

 

عاجزم ز گفتن و

 

خلق

 

از شنيدنش.

 

شمس تبريزي

 

حكايت از کجا می خوری؟

نقل است که بایزید بسطامی در پس امامی نماز می کرد.

 

پس امام گفت: یا شیخ! تو کسبی نمی کنی و چیزی از کسی نمی

خواهی. از کجا می خوری؟

 

شیخ گفت: صبر کن تا نماز قضا کنم.

 

گفت: چرا؟

 

گفت: نماز از پس کسی که روزی دهنده را نداند، روا نبود که گذارند.

 

تذکرة الاولیاء، عطار نیشابوری

درنگ

بعضی اشعار در کمال سادگی اینقدر به دل می نشینند که نمی توان از کنار
 
آنها بی درنگ گذشت.
 
این شعر هم از این نوعه. نظر شما چیه؟
 
 
 
 
قلب کال مـن
 
در فصل دست های تــو می رسـد
 
فصـلی برای تمـــــام رؤیــاها
 
دستــی برای تمـــام فصل ها . . .

حكايت لباس انيشتين

انيشتين زندگي ساده اي داشت و در مورد لباس هايي كه به تن مي كرد

بسيار بي اعتنا بود. روزي يكي از دوستانش از او پرسيد: استاد چرا براي

خودتان يك لباس نو نمي خريد؟

انيشتين لبخندي زد و پاسخ داد: چه احتياجي هست؟ اينجا همه مرا مي

 شناسند و مي دانند من كه هستم.

تصادفا پس از چند ماه همان دوست در شهر ديگري با انيشتين رو به رو شد

 و چون همان پالتوي كهنه را به تن او ديد با حيرت پرسيد: باز هم كه اين

پالتو را به تن داريد؟

انيشتين جواب داد: چه احتياجي هست؟ اينجا كه كسي مرا نمي شناسد.

مشاعره شعرا

گويند چون حكيم ابوالقاسم فردوسي به طرف غزنين رهسپار بود هنگام

 

ورود به غزنين به باغي فرود آمد كه سه نفر از شعراي دربار غزنوي يعني

 

(عنصري) و (عسجدي) و (فرّخي) در آنجا به گفتگو و استراحت پرداخته

 

بودند.

 

فردوسي به سمت آنان رفت تا موقعيت شهر را از ايشان جويا شود و

 

چون ملبّس به لباس كهنه و مندرس و فرسوده بود ايشان به تصوّر اينكه

 

 شخص ناشناس آدم بي‌سوادي است و مزاحم ايشان خواهد بود تصميم

 

گرفتند به او بفهمانند كه ما از طبقه شعرا هستيم و با زبان شعر با هم

 

سخن مي‌گوئيم و او هم اگر شعر مي‌داند بنشيند و الّا راه خود پيش بگيرد و

 

 برود ،اين پيشنهاد را به فردوسي ارائه كردند.

 

 حكيم در جواب گفت شما شعرتان را بگوئيد و چون نوبت به من رسيد

 

توانستم جواب مي‌گويم و اگر نتوانستم رفع زحمت مي‌كنم. پس قرار شد

 

چهار نفري يك رباعي بسازند.

 

نخست عنصري گفت:

 

چون عارض تو ماه نباشد روشن

 

عسجدي ادامه داد:

 

مانند رخت گل نبود در گلشن

 

فرّخي اضافه كرد:

 

مژگانت همي گذر كند از جوشن

 

نوبت به فردوسي رسيد با صداي رسا فرمود:

 

مانند سنان گيو در جنگ پشن.

 

كه هر سه شاعر از جواب حکیم فردوسی به حیرت افتادند و بحث شروع شد.

نصیحتی کنمت...

 

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می کوبد رونده باش ،

امید هیچ معجزه ای از یک مرده نیست ، پس زنده باش . . .

کسی به خدا گفت: اگر سرنوشت مرا تو نوشتى، پس چرا آرزو کنم؟
.
..
...
....
.....
......
.......
........
.........
خدا گفت: شاید نوشته باشم هر چه آرزو کند. . .
>:d<

آرامش

 

 

آرامشم این روزها 

 
مدیون همین انتظاراتیست که دیگر از کسی ندارم.....!

صدای تو

صدا كن مرا.
 
صداي تو خوب است.
 
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
 
كه در انتهاي صميميت حزن
 
مي‌رويد.

 


اختلاف در خلقت زن و مرد

اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را

مي نگرند وزنان گذشته را بخاطر مي آورند...

جواب دندان شکن

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی
 
تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
 
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی
 
کلاهش را از سرش برداشت و …
 
 محترمانه معذرت خواهی کرد و
 
در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
 
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما
 
 خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما
 
آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید.

حكايت آلفرد نوبل

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از

مردن، آگهی وفاتش را بخواند!

زمانی که برادرش لودویگ فوت شد

، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.

 

آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول میخکوب

شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

 

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از

مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد.

پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز

شود.

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل،

جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم.

او امروز، هویت دیگری دارد.یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی

است.

درد خود پرستی

فردی مسلمان یک همسایه کافر داشت

هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :

خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر و مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد کافر می

شنید)

زمان گذشت و آن فرد مسلمان بیمار شد.

دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش

حاضرمی شد.

مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه

 ام حاضر و ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !

روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد، دید این همسایه کافرِ است که غذا برایش می

 آورد.

از آن شب به بعد، مسلمان سر نماز می گفت :

خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد.

من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی!!!

.

.

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی 

 

 تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی!

 



پیام روز

بر روی زمین چیزی بزرگتر از انسان نیست و درانسان چیزی

بزرگتر از فکر او. همیلتون

صمد بهرنگي و ادبيات كودكان

 

مدتها بود به دنبال کتابی درباره ی صمد بهرنگی می گشتم. کتابی که هم افکار و اندیشه های او را به خوبی بیان کرده باشد و هم کلیه ی آثارش را یکجا در خود داشته باشد.

امروز خوشبختانه در نمایشگاه کتاب این اثر ارزشمند را پیدا کردم و بدون معطلی یک نسخه اش را خریدم. واقعا زیبا و جذاب است. درباره ی صمد بهرنگی کم گفته اند و کم شنیده ایم. دیدم بد نیست این مطلب را به این نویسنده ی بزرگ اختصاص دهم. امیدوارم مورد استفاده ی دوستان و علاقمندان قرار بگیرد.

 

توجه به كودك و مسائل جهان او از مسائل حاد همه زمانها است و صمد با آگاهي كه داشت، براين پي برده بود. لذا مشعل مبارزه با جهل و ناداني را به دست بچه ها داد.

مي بينيم، وقتي صمد مي خواهد راه  دريا را نشان دهد، نمي آيد كه ماهي بالغ را روانه كند. او «ماهي سياه كوچولو» را روانه راه  مي كند. اين نشانگر دلبستگي صمد به كودكان است و نيز نشانگر اين است كه صمد بچه ها را براي نجات ارزش ها و براي رهايي مردم كشور خود از جهل و ناداني، شايسته تر مي داند و صمد در اين باره  يك  شروع كننده و باز كننده راه است.

متأسفانه بعد از صمد، كسان ديگري نتوانسته اند دنباله راه او را بگيرند و اگر كساني هم در اين راه تلاش كرده اند، به موفقعيت هاي چنداني دست نيافته اند. قبل از صمد داستانهاي كودكان بيشتر داستانهاي جن و پري بود، يا قصه هاي ترجمه شده از خارج مثل « ماجراهاي تارزان» و غيره بود. هر چند كه چند كتاب خوب نيز توسط محمد قاضي مترجم توانا و چوبك ترجمه شده بود.

منظورم كتبي مثل تام ساير و پينوكيوي كارلوکولودي است كه چوبك  با ترجمه اين آخري تحولي در ترجمه داستانهاي كودك آفريد. ولي تحول اصلي را در قصه هاي كودك  صمد  به وجود آورد.

اگر به زبان خود او بگوييم « ديگر وقت آن گذشته است كه ادبيات كودكان را محدود كنيم به تبليغ و تلقين نصايح خشك و بي برو گرد، نظافت پا و بدن، اطاعت از پدر و مادر، حرف شنوي از بزرگان، سروصدا نكردن در حضور مهمان، سحر خيز باش تا كامروا باشي، بخند تا دنيا به رويت بخندد، دستگيري از بينوايان به سبك و سياق بنگاه هاي خيريه و مسائلي از اين قبيل كه نتيجه كلي و نهايي همه اين ها بي خبر ماندن كودكان از مسائل بزرگ و حاد و حياتي محيط زندگي است.»

 

ادامه نوشته

حس آزادی

 
A slaves was sold thousand times, each time he smiled.
 
Once he was freed; he cried.
 
برده ای هزار بار فروخته شد و هر بار خندید,
 
یک بار آزاد شد و گریست.
 

و به قول سعدی شیراز:

کبوتری که دگر اشیان نخواهد دید

قضا همی بردش تا به سوی دانه و دام