++++++

زمانی كه ما همواره در پیرامون خود افراد مشخصی را ببینیم احساس می كنیم كه آنها بخشی از زندگی ما هستند و چون بخشی از زندگی ما می شوند سرانجام تصمیم می گیرند كه زندگی ما را تغییر دهند و اگر آن گونه كه آنها آرزو دارند نباشیم از ما ناخشنود می شوند. پائولو کوئیلو

like the elephants

 

Like the elephants, how many of us go through life hanging onto a belief that we cannot do something, simply because we failed at it once before? I think every one of us can relate to this story and the feeling of having failed at something or another over the years. Over time, we can begin to think that we are not capable of doing a particular thing and we accept this as the truth and limit ourselves to a very confined world. We think to ourselves ‘ah I tried that before and it didn’t work out, what is the point in trying it again and wasting my time, I don’t want to look like a fool!’ And this is how we start to shrink and contract and settle for a life that is ‘safe’ and ‘less than exciting’. However, if we could look at all the so-called ‘failures’ in our lives as just stepping stones along our path and decide to respond in a way that is positive, saying ‘ah well, at least I tried, now I know what doesn’t work so it makes my next attempt clearer

یک پیام زیبا

 

روزی بزرگی با یکی از شاگردانش در حال عبور از باغی بودند که چشمشان به یک جفت کفش کهنه در کنار جوی آب افتاد. شاگرد به استادش گفت: گمان می کنم این کفشها متعلق به کارگری است که در این باغ مشغول کار است بیا با پنهان کردن کفشها، عکس العمل کارگر را ببینیم و بعد کفشها را پس بدهیم و کمی مسرور شویم. استاد بزرگوار گفت: چرا برای غافلگیری او و خنده خود او را ناراحت کنی، بیا کاری که من می گویم انجام بده هم غافلگیر می شود و هم تو عکس العمل این کار را با سرور بیشتر مشاهده می کنی. پس به جای مخفی کردن کفشها مقداری پول نقد درون آنها قرار بده. شاگرد هم پذیرفت و بعد از قرار دادن پول هر دو پشت درختان مخفی شدند. بعد از گذشت دقایقی کارگری خستهو رنجور که کار روزانه اش را به سختی تمام کرده بود برای تعویض لباس و کفش به وسایل خود مراجعه کردو همین که پا درون کفش گذاشت، متوجه شیئی درون کفشها شد. و بعد از وارسی همین که چشمش به پول های نقد افتاد از خود بی خود گشته و هر دو دستش را سوی آسمان بلند کردو با گریه و سوز فریاد زد خدایا شکرت ای خدای رحمان و رحیم که هیچ وقت بندگانت را فراموش نمی کنی و فقط خودت می دانی که من همسر مریض و فرزندان گرسنه در خانه دارم. تمام روز به فکر این بودم که امروز با دست خالی و با چه رویی به نزد آنها بازگردم و همین طور اشک می ریخت و خدا را شکر می کرد...

با مشاهده ی این منظره استاد بزرگ رو به شاگردش که او هم در حال اشک ریختن بود کرد و گفت ببین چه قدر فرق می کند بین کاری که تو می خواستی بکنی با این کار...

همیشه سعی کن برای خوشی و مسرور شدن خود ببخشی نه بستانی. شاگرد گفت آری. امروز درس بزرگی از تو آموختم. فهمیدم سعادت در این است که به کسی چیزی بدهی نه از او بگیری. اذتی که در بخشیدن و هدیه دادن است در گرفتن و جمع کردن نیست