تاحالا بارها و بارها به این نکته فکر کردم که چقدر خدا دوستم داشته که این همه آدم خوب سر راهم گذاشته... وقتی از تمام کسانی که خوبی رو با بدی جواب می دن. .. جلوی روت خوب و دوستدارتن و وقتی روت رو اون طرف می کنی، با ایما و اشاره بهت می خندن و مسخره ات می کنن، دلت گرفت؛ حضور اون آدمای یار و صمیمی کلی بهت انرژی مثبت می ده و خستگی همه ی بدی ها رو از تنت در میاره.

درسته که تعداد این آدمای خوب و مثبت اینقدر کمه که به حدانگشتای یک دست هم نمی رسه، اما همین هم کلی نعمته به خدا... فکر می کنم یکی از اون آدما "مادر" ه این طور نیست؟

از همین جا از راه دور دست و پیشونی پر مهرت رو می بوسم مادرم... عزیزم...